شروع تازه...

دوست دارم برروی قله ها پروازکنم تااوج وبه همه بگویم من مسیرخودراپیداکردم وبه این می گویندشروع تازه..

میخواهم برای تو بنویسم ، از تو بنویسم تا بشکنم لحظه های انتظار را

میخواهم از عشق بنویسم ، از عشقی که با تو قلبم را به خود وابسته کرده است.

از تو مینویسم ای همنفسم ، نمی نویسم که مثل یک خاطره بماند ، مینویسم که جاودانه بماند حرفهای

 عاشقانه ام.

هر چه بین ماست خاطره نیست ، یک حرف دل عاشقانه است ، عزیزم بخوان آنچه که برای تو نوشته ام
 
، درک کن آنچه که در قلبم میگذرد و حس کن که چقدر برایم عزیزی ای نازنینم.

میخواهم برای تو بنویسم ، تا شبهای تنهایی بخوانی حرفهای مرا ، تا دیگر احساس تنهایی نکنی ، با ماه
 
درد دل نکنی و شبها را تا سحر بیدار نمانی ، به یاد من باشی اما دلتنگم نشوی.

من همیشه در کنار توام ، حس کن مرا درون قلبت ، ببین که چه عاشقانه نگاهت میکنم .

میخواهم از تو بنویسم ، از تو که خودت سرشار از کلمات عاشقانه ای.

هرگاه که سخن میگویی ، زبانم بند می آید ، نمیدانم که در مقابل این همه احساسات قشنگت چه

پاسخی بدهم ، تنها سکوت میکنم تا با شنیدن حرفهای قشنگت آرام شوم.

پس نگو چرا ساکتم ، من در حال شنیدنم ، دوست دارم حرف بزنی برایم ، و بگویی از رویاهای شیرین ،

بگویی از خودت ، از آن قلب مهربانت .

میخواهم از تو بنویسم ، از تو که خودت یک شاعر پرآوازه ای.









نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 09:59 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.


                                                       می دانی چرا؟


چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار  است ولی در عین حال دلپذیر هم هست   ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .


پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .


بنابراین:


              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.


ای عشق من ، ای عزیزترینم:


                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     


 پس:    


        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.


بنابراین:


           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :


 


                                 عاشقانه دوستت بدارم .




نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 10:11 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

همیشه دلم می خواست

بهم بگی دوسم داری

وقتیکه پیش منی

سر روی شونم بزاری

همیشه دلم می خواست

که بی قرار من باشی

اََََگرم زمستونم

تنها بهار من باشی

همیشه دلم می خواست

ناز نگامو بکشی

روی بوم آرزوت

عکس چشامو بکشی

همیشه دلم می خواست

غرق محبتم کنی

از عذاب بی کسی

منو راحتم کنی

همیشه دلم می خواست

اسم منو صدا کنی

هر کسی غیر منو

به عشق من رها کنی

همیشه دلم می خواست

با هم دیگه بریم سفر

دورشیم از این آدما

نمون از ما یه اثر

همیشه دلم می خواست

تو رویاهات جا بگیرم

یه جوری نگام کنی

که از نگاهت بمیرم

همیشه دلم می خواست

واسم ستاره بچینی

وقتی که تنها شدم

تنهائیهامو ببینی

همیشه دلم می خواست

برات عزیزترین باشم

میون این همه غم

پناه آخرین باشم






نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 08:56 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

                                       به خاطر روی زیبای تو بود

                            که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

                              به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

                             که دست هیچ کس را در هم نفشردم

                                به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

                             که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

                                     به خاطر دل پاک تو بود

                                 که پاکی باران را درک نکردم

                               به خاطر عشق بی ریای تو بود

                          که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

                               به خاطر صدای دلنشین تو بود

                     که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

                                    و به خاطر خود تو بود

                                       فقط به خاطر تو




نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 09:20 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

متشکرم 

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. 

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. 

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. 

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. 

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. 

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. 

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. 

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. 

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. 

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" 

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. 

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. 

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. 

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. 

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. 

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. 



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که : 

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم " 

آغوش من همیشه برای تو باز است. 

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم. 

همیشه پشتیبانت هستم. 

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. 

فقط کافی است چیزی از من بخواهی , 
بلافاصله از آن تو خواهد شد. 

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. 

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. 

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی. 

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم. 

همین الان در فکر تو هستم. 

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. 

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است. 

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن. 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم. 

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.


نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت 01:04 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت
 
بگشایم...

خدایا...همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:


خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...

خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.


خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدایابه کدامین گناه اشک


شرم ازدیده جاری


سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت بگشایم.اشک در دیدگانم جمع

شدوبغض شرم بسویم آمد

ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خویش مراازمرداب رهایی ده وتوانی ده

خویشتن را
از هرچه بدی است پاک کنم.

خدایا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم





 



نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 06:33 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

وقتی ازت دورم فکر نکنی فراموشت می کنما، نه!

فقط بهت فرصت می دم دلت برام تنگ بشه !


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 08:37 ق.ظ توسط نازارک |ستاره های من

خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده
هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام
روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آنقدر زیبا حرف می زد که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی
بارالها گویی تو تمام زیبایی های عالم را در چهره و کلام او نهاده بودی
واین گونه مرا اسیر او کردی و دل کندن از او شد برایم محال و داشتنش بزرگترین ارزویم در زندگی
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد....خدایا امشب به تو می گویم چون تو تنها مونس تنهایی هایم هستی..
چگونه بگویم بدون او می میرم....
خود خوب می دانم او مرا کودکی فرض کرد که نمی داند عشق چیست و برای عاشقی حرمتی قائل نمی باشد
مرا به بازی گرفت یا شاید....نمی دانم.....دگر هیچ نمی دانی.. اعتراف می کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر این نفس را هم نمی خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدایا دوست دارم مرا بفهمد حتی برای یه لحظه...

             


                              



نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 03:52 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

دختر: تو واقعا منو دوست داری؟

پسر:البته که دوست دارم

دختر: یه بار دیگه بهم بگو

پسر: من دوباره اونو نمی گم

دختر: چرا؟

پسر: چون...

دختر: من فقط می خوام که تو اون کلمات را دوباره بهم بگی...

پسر: من نمی تونم...

دختر آهسته شروع کرد به گریه کردن و گفت: پس تو منو دوست نداری...

آن دو در سکوت به راه رفتن ادامه دادند. وقتی که به خانه ی دختر رسیدند دختر دوباره گفت : چرا؟

پسر: آیا تو واقعا می خوای بدونی چرا؟

دختر(باتردید) : آره...

او دختر را با مهربان در آغوش گرفت، نوک دماغش را بوسید و گفت:چون این سه کلمه برای بیان عشق من کافی نیست...


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 09:08 ق.ظ توسط نازارک |ستاره های من

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

فریدون مشیری


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 ساعت 03:16 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

خوش به حال شما
که
تولدتان مبارک می شود
به شاد باش و
ایشالا که 100 سال زنده باشی
کیک من را بزرگتر ببرید
شما که خوب می برید
***
تولد من مبارک نبود
تولد من هیچ وقت مبارک نیست
در تقویمی نیست
فرزند این خاک نیستم مگر
در تقویم کدام سیاره غم گرفته روز
تولدی برای من هست؟

فرزند کدام بُته ام؟
در کدام روز طوفانی؟
روز
تولد محکومان چگونه برگزار می شود؟
در تاریکی نمور چهار دیواری
دور از صدای کف زدن ها و هلهله ها

***
من تبریک
تولد نمی خواهم
هدیه لازم نیست
ای بابا ...


نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 10:39 ق.ظ توسط نازارک |کادوهای من

آرزویم برایت این است

که در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن،

آرام قدم برداری برای زندگی!

صبور و محکم و در سکوت!

سکوتی که سرشار از حرفهای ناگفتنیست، که ارزش بسیاری از کلمات در نگفتن آنان

است پس آرام گام بردار با کوله باری از رویاها و افکار و خاطراتت و در خلوت خود همانی

باش که می خواهی



نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 ساعت 10:57 ق.ظ توسط نازارک |ستاره های من

هرگز معنای نغمه ی پرندگان را پس از باران نفهمیدم ...
تا تو آمدی و عشق بارانی ات را نثار لحظه های ابری ام کردی، و من ...
هنوز که هنوز است به شوق هوایت، با قناری ها آواز عشق سر می دهم ...

نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 10:14 ق.ظ توسط نازارک |نظرات

سال دارد تمام می شود

و من شرمنده ام ...

از روزهایی که عاشق ات نبوده ام

مهران پیرستانی


نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 10:08 ق.ظ توسط نازارک |نظرات

خــوب ِ مــن ،
.
 همین جا درون شعرهایم بمان
.
 تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
.
 به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
.
 من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
.
 شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
.

 تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم . . . . . . . .


نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت 12:30 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

روزگارغریبی ست ؛

برای هرکه " شانه " شدم ...

فردایش گیس بریده از آب درآمد .



نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 12:15 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من

چند روز است ...

دائم به زیر دل ات فکرمیکنم !!

خوشی ها دقیقا کجایش زدند ؟؟

که راحت قید همه چیز را زدی !!؟

مهران پیرستانی



نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 11:58 ق.ظ توسط نازارک |ستاره های من

جوینده ، یابنده است !!

دروغی بیش نیست ...

همه جا را بدنبال نخودهای سیاهی که خواسته بودی ؛

 گشته ام

پیدا نمی شوند.


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 03:01 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

ویلیام شکسپیرگفت:

من همیشه خوشحالم میدونین چرا؟

برای اینکه ازهیچکس برای هیچی انتظارندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده است

زندگی کوتاه است

پس به زندگی ات عشق بورز

خوشحال باش ولبخندبزن

فقط برای خودت زندگی کن و....

قبل ازاینکه صحبت کنی:گوش کن

قبل ازاینکه بنویسی فکرکن

قبل ازینکه خرج کنی درآمدداشته باش

قبل ازینکه دعاکنی ببخش

قبل ازاینکه صدمه یرنی احساس کن

قبل ازتنفر عشق بورز

زندگی این است

احساسش کن,زندگی کن,لذت ببر......


نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 09:28 ق.ظ توسط نازارک |نظرات

روزگار لعنتی ...

هر سازی که زدی رقصیدم.

بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص ؛

ببین ...

دلم چه " شوری " میزند !!؟

مهران پیرستانی



نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

بالا بروی ؛

پایین بیایی ...

بی فایده است ؛

من تو را همینجا ، میان بازوانم میخواهم .

(مهران پیرستانی)




نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 07:58 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است






نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 07:44 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

اگر قرار بود تو دنیا جای چیزی باشم،،، دوست داشتم

جای اشك رو گونه هات باشم،،، تو چشات متولد بشم ،،،

رو پلكات جون بگیرم،،، رو گونه هات جاری شم،،،

رو لبات بمیرم..... تا بدونی چقدر دوست دارم


نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 06:29 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

به من میگفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم

  باورم نمی شد . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . !

سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم





نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 06:54 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !.........

گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............

گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............

او نه چشمهای خیس و شسته ام را..

نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
  دیوانه باران ندیده






نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 04:57 ب.ظ توسط نازارک |نظرات

 چند روزیه که دست و دلم به نوشتن نمیره ...

 دروغ چرا ، دستم آره و دلم نه ...

 دارم به این نتیجه میرسم که :

 عمریه تمام کارها رو دل انجام میداده ، نه دست...


نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت 06:29 ب.ظ توسط نازارک |نظرات


آخرین مطالب
» میخواهم برای تو بنویسم
» تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
» همیشه دلم میخواست
» فقط بخاطرتو....
» تنهاترین بهانه قشنگم برای زندگی متشکرم...
» رازونیازباخدا
» فرصت...
» خدایااااا......
» دوستت دارم
» ......دوستت دارم
» تولدمههههههههههههههههههههههههههههههههههه
» آرزو....
» نغمه
» واما.....................
» خوب من...

Design By : RoozGozar.com